انجمن‌های وب‌زیست - لینک باکس تمام اتوماتیک وب‌زیست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو
بهار بارانی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
   RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ | یــــاهـو
اوقات شرعی

بهار بارانی

عشق (چهارشنبه 87/10/25 ساعت 12:8 عصر)
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: مهدی رحیمی

  • نظرات دیگران ( )

  • اینم یه شعر عالی دیگه من رو که دیوانه میکنه (چهارشنبه 87/10/25 ساعت 12:7 عصر)

    ببار بارون ببار بارون                    دلم از زندگی خونه
    دیگه هر جای این دنیا                    برام مثل یک زندونه
            *********
            *********
    ببار بارون که دلگیرم                  ببار بارون که غمگینم
    خراب حال من امشب                  دارم از غصه میمیرم

            *********
            *********
    ببار ای نم نم بارون               ببار امشب دلم خسته است 
    ببار امشب دلم تنگه                همه درها بروم بسته است

            *********
            *********
    ببار ای ابر بارونی                       ببار و گونمو تر کن
    مثله بغض دل ابرا                  بباراین بغض و پرپر کن

            *********
            *********
    نه دستی از سر یاری                    پناه خستگی هام شد
    نه فریاد هم آوازی                        غرور خلوت ما شد

            *********
            *********
    نه دل گرمی به رویایی              که من هم بغض  بارونم
    نه امیدی به فردایی                       که از فردا گریزونم



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: مهدی رحیمی

  • نظرات دیگران ( )

  • قصیده ای از حمید مصدق (چهارشنبه 87/10/25 ساعت 12:5 عصر)

    ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: مهدی رحیمی

  • نظرات دیگران ( )

  • دلتنگیها ... (یکشنبه 87/10/22 ساعت 12:43 صبح)
     

      دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

      خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

      به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

      دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

      در آواز شب اویز های عاشق؟

      در چشمان یک عاشق مضطرب؟

      در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

      دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

      و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

      ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
      بخوانم.

      کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

      می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
      دنیا نیایند.

      می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

      می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
      هدیه نشود.

      دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

      دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

      دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

      دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

      دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

      دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: مهدی رحیمی

  • نظرات دیگران ( )

  • رهگذر غریب (یکشنبه 87/10/22 ساعت 12:43 صبح)
    ای رهگذر که می گذری از کوچه مان

    ای مسافر که غریب می گذری از کو چه مان

    گوش کن,صدای خش خش برگ ها را

    آیا این صدا تو را آشنا نمی سازد با کوچه تان

    در کوچه ی شما راستی

    پاییز هم می آید؟

    ای رهگذر که می گذری گوش کن

    این صدای جریان جویبار است

    جویباری که می گذرد از کو چه ی ما

    که می گذرد از کنارت یا می گذری از کنارش

    که چه آسان می گذری از کنارش

    و هیچ نظر نمی کنی در تلاطم موج های کو چکش

    راستی رهگذر شتابان می روی

    آیاهیچ ازخودپرسیده ای

    (به کجاچنین شتابان می روی؟)

    جویبار ما رودخانه می شود

    رودخانه روزی دریا می شود

    دریا هم روزی...

    اما تو ای رهگذر هنوز همانطور مانده ای

    چون تو فقط یک رهگذری

    مسافر رفت،با غریبی اش

    ولی رسید به آشنایی ها

    و تو همچنین در اول راه مانده ای

    چون تو فقط یک رهگذری

  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: مهدی رحیمی

  • نظرات دیگران ( )


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    عشق
    اینم یه شعر عالی دیگه من رو که دیوانه میکنه
    قصیده ای از حمید مصدق
    دلتنگیها ...
    رهگذر غریب
  •   بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 2 بازدید
    بازدید دیروز: 0
    کل بازدیدها: 8714 بازدید
  •   درباره من
  •   لوگوی وبلاگ من
  • بهار بارانی
  •   اشتراک در خبرنامه
  •  

  •  لینک دوستان من